اما وقتی میام اینجا ذهنم خالی تر از خالی میشه!
نگاری آجی جا گاز عصرت رو دستم سیا شده!توروحت...لپمم ک موقع خدافظی کشیدی هنوز درد میکنه!
مولود خوبی اکیپ مااینه ک هم دیگه رو میزنیم!گاز ماز تو بساطمون نیس...قشنگ همدیگه رو ناکار میکنیم!
دلم واسه جمع چهار نفره و خنده های بی غل و غشمون تنگ شده...
نگارم!مولودیو!و دیگر دوستان ک وبمو میخونین و اصلا رو نمیکنید ک دنبال میکنین وبمو!لفطا دعوام نکنین واسه این حرفی ک میخوام بزنم
من چن وقته خیلی دلم ی جوریه!ی جوریشم ی جوریه...حس میکنم باید یکی باشه ک نیست!دلم میخواد فقط اهنگ غمگین بگوشم!و فقط بخوابم!گاهی وقتا میشینم خیره میشم ب روبروم!یهو نگا ساعت میکنم میبینم نیم ساعت تو فکر بودم و نفهمیدم...بخاطر اینا دلم میخواد تموم شه زندگیم...من خیلی راضیم از همه چیز...خییییییلی!همه چیزایی ک دور و برمه،همه آدمایی ک اطرافمن ک بهترینها هم هسن!فقط متنفرم ازین حس ک نمیدونم خوبه یا بد!کلافم کرده...
هعی لواشک میخورم ضعف میگرتم!بعدش ضعف ک میکنم اون حسو ندارم!اما عادی ک باشم ن...واسم دعا کنید...
گاهی وقتا دلم میخواد من تو دوران انسانای اولیه بودم!بعضی وقتا میگم کاش من جا حوا بودم!کلا روانی شدم...
کاش زندگی بم ی فرجه میداد!کااااااااااااش...
خب بیخیال این!
امروز خانم انتشاری تو فیسبوک واسم درخواست دوستی داد!عاغا اگ بدونی من پا کامپیوتر چقد خندیدم!
اونا سفرمیرن!مام سفر میریم...
عکساشون تو کشتی!خارج مارج!ازی قرتی بازیا بود...بعدش رفتم نگا عکسا سفر خودمون کردم!اگ بدونین چقد من واسه مقایسه این عکسا قهقهه زدم...
ی عکس دسته جمعی گذاشتم فیسبوک واسه اینکه پسرعموم ببینه!حالا این عکسه رو واستون شرح بدم خیلی رووووووس...من با بدترین تیپ ممکنم!همه قیافه ها ی وری!اینا ب درک...ی بالشت ی گوشه عکسمونه خیلی خستس...ی پتو ی طرف اون خسته تر از بالشته!امید داره تخمه میشکنه!فاطمه هم!بابا چای میخوره!حسن و عمو مجتبی انگار شطرنج میزنن!مادر تو افقه نگاش!ارزو مث ای عقب افتاداس!
جخ این خوبه!خوبه اون یکی عکسه رو نذاشتم!اون یکی رو بشرحم!محشره...من مث ای معتادا پا پیک نیک با انبر دارم زغال برمیدارم قلیونم کنارم!امیدم قلیونش تو دستشه!آرزو داره گوجه میخوره!علی با چوب میخواد بزنه تو سر آرزو!عمو مجتبی ی لیوان پراب دستشه میخواد بابا رو خیس کنه!حسن خیز گرفته عمو مجتبی رو هل بده تو آب!مامان و عمه و فاطمه ام لبا رو غنچه کردن!مادرم پشتش ب دوربینه!محمدم ک داره عکس می گیره تو عکس نیس...
اصن این عکسا ما باس برن تو اینستا و فیسبوک!محشرن....ی فیلمم هس محمد بم نمیده!منو مامان داریم تلاش میکنیم با ی دسته عرب بحرفیم بگیم برین جواهرده!اون وسطاش من کم میارم فعل صرف میکنم!یعنی ما خیلی خوبیم...خیییییییلی!
ی فیلمم هس اون منکراتیه!خییییییییییییییییییییییییلی خندیدیم پاش البت...
توجواهرده عمو مجتبی گف برین تو نخ اینا...و من و امید و ارزو و محمد وایسادیم زل زل بشون نگا میکردیم!امیدم ب طور نامحسوس فیلم گرف!حسن ک دست فاطمه رو گرفت رفتن حیاشون پیش مانریزه!خخخخخخ
چقد ما بچه ها دیوثیم!عاغا قضیه اینا ک زل زل نگاشون میکردیم این بود ک اینا شیشه زده بودن!دوتا پسر3تا دختر!دوتا دخترا با ی پسر!اون دختر پسره هم باهم...دوتا دخترا ب پسره گفتن ما بوس میخوایم!پسرم خیلی شیک انگار ن انگار ما 4تا فنچ اونجایم ماچشون کرد
اون دختر پسره رو تر بودن!دختره عجیییییییییییییب تو ای دنیا نبود...ب پسره التماس میکرد بوسم کن!پسره اما حالش جا بود...نمیکرد...جوری دختره حالش بدبود ک بعد ک ما 4تا و حسن و فاطمه داشتیم از کنارشون رد میشدیم دختره ب حسن گف ب این بگو منو ببوسه!حسن مونده بود بخنده یا عصبانی شه!سریع مارو از محل دور کرد...خخخخخخخ
یعنی فقط منتظرم کنکورمو بدم باز بریم سفر!جمعمون خیلی خوبه...دوسش دارم!
همیشه حسن واسه ایکه مامان منو دعوا نکنه قلیون میکشم میگه سارا قلیونت کوش پس؟منم سریع چاقش میکنم میرم میشینم پیشش دونفری میکشم!فازم میده ها...عمم بعضی وقتا همین طرفندو بکارمیبره!اما پیش عمه هنوز مامان میتونه دعوام کنه...
چقداز سفرمون گفتما...ایشالا سری بعدی میام از سفر بعدی میگم...
من رفتم...فعلنی