عاغاسلام

خوبی؟خوبم؟اوضاع بروفق مرادت هس؟

دیروز افشاربم اس داد صبح!من تایمم براش تموم شده بود اما اون گفت سارا من پیگرتم و ازین حرفا...

اگ تونستم میگیرمش دوباره

خب خب خب!

من ازونجایی ک خل شدم و اعصاب ندارم و سگم و اینا دوستان تصمیم گرفتن ببرنم سینما!رفتم فروشنده ک ی فیلم جدی و بدون حتی ی سکانس خنده داره روببینیم

ب قدری ماخندیدیم ک شیوامیگفت من شکمم عضله هاش سیکس پک شد...

خییییییییییییییییلی خوب بود!ب خوب گفته بود زکی!

خب ازابتدا ک وارد سینما شدیم شروع کردیم سروصدا کردن!

4نفربودیم ولی شیوا3تاچیپس خریده بود

خودش و فازی یکی منو عمه یکی!یه عالمه سرچیپس دعواکردیم ا خندیدیم

عاغا پشت سرمون 2تا پسربود،کنارمون 2تا...جلومون یه خونواده!

انقد دری وری گفتیم و خندیدیم ک ی وقتیش ک آروم شدیم من یهو دیدم یکی از پسر پشتیا سرش رو اورده جلو میگه بخدا ایناخوابشون برد...واین باعث شد ک دوباره ماشروع کنیم!

پوسته چیپسامونو انقدمچاله کردیم ک دیگ آهاری نداشت ک بتونه صداایجادکنه!

حرفایی ک میزدیم و میخندیدیم روهم نمیشه بیان کرد

فقط بگم ک ی چیزایی میگفتن ک من خجالت میکشیدم...

هی ام واسه پسرا دورمون برنامه ریختیم اما خب حق دارن فرار کنن ازدست ما

فیلم ک تموم شد من ب این نتیجه رسیدم ک هیچی از فیلم ندیدم

وااااااااااای لامپا ک روشن شد یهوخونواده جلویی برگشتن همه مارونگاکردن گفتن ایناکی بودن پشت سرما

اون یکی میگفت انگاراومدن خندوانه وای خیلی باحال بود

خیلی خندیدیم

بعدازسینمام رفتیم دور دور!ومثله سری قبل من سرمو بیرون میبردم و ب عابرا متلک مینداختم

البته خیلی آدم نبود تو خیابونا اون موقع شب اما اینامیگفتن ب همین تک و توکم بگو!

خییییییییییییییییییلی خوش گذشت

میخواسنم منو نبرن دوردور!اما خب من اولین نفرسوارماشین شدم و نذاشتم بذارنم...

خلاصه جاتون خالی

راستی دوستان هروقت فروشنده اومد تو بازار اگ گرفتینش ب منم بدین ببینمش...

دکترمیگه افسردگی گرفتی...!هه

رفتم دکتر امروز

بعداز چندروز حال خرابی...

و به گفته دکتر همه دردام منشا عصبی دارن...

و تجویز دکتر قرص ضدافسردگی بود

تو داروخونه مسئول فنیش ک ی پسر جوونه خیلی متعجب بود!

چون همیشه فقط برای سرم گرفتن میرفتم و امروز قرص ضدافسردگی...

وقتایی هم ک رو ب موت بودم و دکتر سرم فوری تجویزمیکرد خودمو سرحال نشون میدادم...

حتی اونروز ک فشارم ب شدت پایین بود...

فک نکنم ب عمرم انقد اروم بوده باشم...

خیلی متعجب بود مسئول فنی!خوب ک شدم میرم بش میگم ببین من خوبم الان!متعجب نباش

دیگ حوصله ندارم با بقیه بحث کنم!

حوصله ندارم جواب بدم ب حرفاشون!

میگذره این روزام...

امیدوارم ب خوبی بگذره این روزا...

امروز!10آبان

امروز خیلی ی جوری بود واسم

اصلن نمیتونستم درس بخونم

5ساعت خوندم تاعصر

خیلی دلم میخواست برم بیرون

بیرون رفتنام فقط جمعه هاست ک میریم باغ دایی علی

خلاصه ب نگار گفتم بیاید بریم بیرون ی عالمه فحش داد ک بفهم عاطی داره میاد و ب مدت 1ماه نمیشه بدرسیم

البته خودمم میخوام ی ماه برم خونه شون

داداشا رضاهستن،امیدم میاد!خدارو چه دیدی شاید از سینگلی دراومدیم!خخخخخخ

خلاصه نگارگف ن

ب فازی گفتم گف مهمون داریامون ادامه داره

ب شیوا گفتم جواب سلام نداده گفت بریم اتفاقا میخواسم بت بگم بریم من گشنمه

جوری گفت گشنمه انگار تو خونشون قحطی اومده

عاغا ب مدت3ساعت ماتوخیابونا چرخیدیم

خیلی باحال بود

رفتیم بام نجف آباد!شیواهم چ جاهاایی رو کشف میکنه ها

ی جاس قرار شد هروقت رفتم تو رل بیام اینجا بعد از دعوا با دوس پسرم

شایدم وقتی ازش خیانت دیدمرفتیم پشت پارک!ماشینا ک توش ادم بود رو میپسبوند بش چک کنه دخترپسرن یا ن

میگف توروخدا بیا ارشادشون کنیم

منم هروقت اینومیگفت میگفتم تو اول رژ قرمزتو پاک کن!مقنعه تو هم تنگ کن و بکش جلو بعد بیا اینارا ارشاد کن

کی بود با فازی و شیوا رفتیم پارک شیوا چادر نداشت!(عاغا در طول عمرم فقط ی بار با چادر دیدمش!!!)

ارشاد ک کردیم اونشب آدما رو ی بچه فسقلی برگشت بم گف تو اول ب دوستت گیربده

چقداونشب فحش دادم بشا!آاونا خندیدن

امشبم باز من بسی فحش بارش کردم

رفتیم تو شیخ بهایی کافیشاپه پایینش!پره پسر بود

آیس پک میخواسیم!گفتم انار گف نداریم!گفتم شکلات!گف نداریم!گفتم آناناس گف نداریم!

ی پسرا اونجا گف خب موز توت فرنگی البالو و...بخورین

شیوا ن گذاشت ن برداشت ب پسره گفت تو فعلا ببند!

عاغا همینکارارو میکنید سینگل ب گورمیشیم

چقد حرص خوردم از دسشا

بعدشم رفتیم پردیس جاتون خالی من ی چی خوردم ک دودیقه ی بار میگفتم غلط کردم1

شیوام فقط میخندید

عکس لاکچری هم گرفتیم!ک هروقت رسید ب دستم میذارمش

بعدشم رفتیم ذرت خوردیم!

پیتزاهم میخواست!

من نمیدونم این چرا لاغره انقد!چراانقدخوش فرمه اندامش وقتی انقدمیخوره

میخواسیم بریم قلیونم بزنیما1اما گف گویا داداشش رفته و نیس

خلاصه خعلی خوش گذشت!از4ساعتی ک بیرون بودیم 3ساعتشو با ماشین ول چرخیدیم و خندیدیم

باشد ک رستگار شوید

 

Image result

ازهمین تریبون عشقامو معرفی میکنم

اینا خیلی خوبن

اصن من موندم چرا باهم نیسن اینا؟

من خودم میخوام برم دستشونو بذارم تو دست هم ازبس بهم میان

البت بماند ک تئو از شیلین سرتره

اما خب تو این فیلم خیییییییلی خوب بودن

پ.ن:اینا بازیگرای نقش اصلی فیلم divergentوinsurgentاند

سه تا قسمته این فیلم ک هرکدومش برایه سالیه

از2014تا2016

امشب سومینشو دیدم و دارم افسوس میخورم ک این فیلم ب این زیبایی چرا دیگ نیست

البته پارسالم افسوس خورده بودما!اما بااومدن قسمت سومش افسوسم بی فایده بود

خلاصه بگم ک فیلمش عااااااالیه

و الان در ادامه چندتاعکس دیگ میذارم ازشون

Image result

 

ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...

ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ 

ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ

ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ 

ﻏﺼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ...

ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰ ﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ

ﺑﻌﺪﺵ ﻻﺑﺪ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﯾﮏ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻌﻘﻮﻝ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ 

ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ "ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻋﺸﻖ " ﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺍﺵ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ

ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ

ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ، ﻗﻮﺭﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻣﯽ ﭘﺰﻡ ، ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻣﻌﺼﻮﻣﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻏﺶﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ 

ﻭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺖ ﮔﻞ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻫﻨﺪﯼ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻤﮑﺎﺭﺕ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﻭ ﻏﺶ ﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ

ﺑﻌﺪﺗﺮﺵ ﻫﻢ ﻻﺑﺪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ

ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ

ﻣﻦ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻭ ﮐﻼﺱ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ،

ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮐﻪ ﻻﺑﺪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﺍﺳﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺑﻬﻤﺎﻥ ﺧﻮﺵ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ﻭ ﺍﺻﻼ ﻫﻢ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﻢ

ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﮐﻼﺱ ﮊﯾﻤﻨﺎﺳﺘﯿﮏ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ، ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺖ ﺗﺎﮐﯿﺪ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﻭﺩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﭽﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﻫﺎﯼ ﭼﯿﻦ ﺩﺍﺭ ﺭﻧﮕﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ ﻭ ﻋﯿﻦ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﯾﺎ ﻧﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ...؟ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ

ﺑﻌﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ

ﭘﺴﺮﻡ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪﺵ ﺍﺯ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﯾﮏ ﺟﻮﺟﻪ ﺗﯿﻐﯽ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻣﻈﻔر

ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﯾﮑﻬﻮ ﯾﮏ ﺑﻤﺐ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...!

ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﺘﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﺑﻮﺩ 

ﻭ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ، ﺑﻌﺪ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﻈﻔﺮ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﯾﺎ ﺑﻬﺶ ﻏﺬﺍ ﺑﺪﻫﺪ ﯾﺎ ﻫﺮ ﮐﻮﻓﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ ، ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻤﺐ ﻫﺎ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ

ﻭﻟﯽ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻓﺮﻗﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻻﺑﺪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺍﺑﺮﻭ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﺑﻌﺪ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﭘﯿﺸﺖ ﻭ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺗﻮﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﯼﻣﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻫﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺕ ﺁﻭﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ

ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺧﺘﺮﺕ

ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ

ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ 

ﻭ ﻫﯽ ﺗﻘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﯾﺎﺩ ﻫﻢ ﻣﯿﻔﺘﯿﻢ... 

ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﯾﮑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻣﯿﻨﺸﯿﻨﯿﻢ ﭘﺎﯼ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻏﺼﻪ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺁﻫﻨﮓ..

ﺑﻌﺪ ﺷﺎﯾﺪ ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ:

" ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ"

ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ: 

" ﺑﺎﺑﺎ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮﯼ ﮐﻠﯿﭗ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﻣﻌﯿﻦ ﺍﺳﺖ"

ﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﻫﻢﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ

ﺷﺎﯾﺪ ﻧﻮﻉ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ...!!!