سلام ساراخانوم جان...

حاله شما؟الان چن سالته؟من ۷۸روز دیگ ۱۸سالم پر میشه!!!وای یادته سارا؟دوم ک بودم نگارروز تولدم میگف سارا دوسال دیگ ۱۸سالت پرمیشه ها!میگفتم اووووه...کو تا دوسال دیگ؟!۷۸روز دیگ میشه۲سال...

عاغا من چن روزه خیلی بدشدم...امروز ب قدری بد بودم ک نگو!فوق العاده آروم شدم...تو خودمم...تنهایی رو ترجیح میدم...بدتر از تمنا واسه تنها بودن بی حواسم...گیجم!سوتی میدم...اونم چ سوتیایی!!!گیج بازیم اینکه دیروز۱۵تومن شارژ رو الکی ب فاک دادم...اصن حواسم نبود بسته اینترنتی نداره سیمم...نتمو روشن کردم!و ی وقتیش دیدم شارژم0ریاله!!!!

سوتی ای ام ک دادم رو اصن روم نمیشه بگم!!واااااااااااااااای!صپ ک بیدارشدم حالم خوب نبود...یعنی چهارهفتس حالم خوب نیس!بدن درد و دلدرد دارم...از خونه ک رفتم بیرون عمه گف چته؟گفتم وای عمه ۴هفتس بدن درد و دلدرد پریود رو دارم...با بی اعصابیش!هعی پریود پریود کردم...من ماشالا ولوم صدام بالا...تا رسیدم سر کوچه دیدم اقای اصلانی پشت سرمه...اصن خجالت میکشم نگاش کنم دیگ!

بیخیال!من سوتی ندم چیکار کنم؟؟؟

خو!!پنجشنبه با نگار و یلدا رفتیم کتابخونه!بسی خوش نگذشت...یعنی گذشتا!اما خو من اصن حس درس خوندن نداشتم...فقط اذیت کردم...کرم ریختم و خندیدیم!

جمعه ام رفتم خونه شپش جونم...نسیم تولدش بود!من فازی و سارا رو مجبور کردم بیان...دقیقا نیم ساعت قبل شروع جشن!!!دیروز خیلی خوب بود!!!خیلی خندیدیم...مخصوصا موقع عکس گرفتن...وقتی من گفتمBananaو از حجوم جمعیت من و فایزه و سارا افتادیم...و تا ۱۰دقیقه از شدت خنده نمیتونسیم حرف بزنیم!!!(Minionها رو دیدی یکی داد میزنه bananaهمه حمله میکنن؟؟؟دقیقا ما موقع عکس گرفتن اینجور بودیم!فایزه میخواست با سارا سلفی بگیرن،من رفتم وایسادم داد زدم Banana!!!از بس همه اومدن خودمون جامون نشد دیگ افتادیم زمین...و این دلیل خنده ی طولانی ما بود)بعد ازنهار سوتیامونو میگفتیم و تیکه انداختنا و مسخره بازیای فایزه سر لباس باز عاطی!¡!

و دیروز ب معنای واقعی کلمه خوش گذشت بهمون!ایشالا تولد ۱۵۰ سالگیت دوستم سالم و سرحال باشی ما بیایم و واست از۱۵۰تا۱ بشماریم و تو شمعارو فوت کنی!!!

تو این ۴هفته فقط دیروز خونه نسیم اینا تو اون جمع تونسم از حال و هوای خودم بیام بیرون...دیگ خسته شدم ازین بد بودن حال!فری Pmداد!ازم دلخور بود...میگف تو گفتی من عقد کردم!ببین چقد من مظلومم ک این رو هم انداخته بودن گردن من...وقتی بش ثابت شد من نگفتم عذرخواهی کرد!منم ک بچه خوبی ام کلا ناراحت نشدم اصن!خو حق داره...ی نفر با زر مفتی ک زده آیندشو تغییر داد!!!

خو خو خو!تو این ۴هفته سیروان همدمم شده...مخصوصا آهنگ ساعت نه!!!محشرِ سیروان...محشررررر!(ساعت نه یه خیابون!منِ تنها!یه عالم فکر...نم بارون...چند تا رویا...آدما تصویر کوتاه تو خیابون...یخ زده خاطره ها تو نگاشون...تو پیاده رو انگار تو رو میبینم...چقد شکل توعه بذار ببینم...رد شدی یا که هنوز همونجا هستی!منو میبینی و باز چشماتو بستی! زیر پامون خش خش برگای زرد...مثه دوستیمون هوا خیلی سرد...اما چ خوب بود...یه کافی شاپ،قهوه و تلخی حرفات...چشماتو،بغض منو،سردی دستات...اما چ خوب بود...دلم یه جوری شد همون نگاه بود!خاطرات مادوتا همین جاها بود...انگاری چن سال پیش همین روزا بود...فک کنم اون آخرین خاطره ها بود...خیلی دیره وقت فک کردن ندارم...نمیدونم چرا باز یادم میارم...دوس دارم فک نکنم اما نمیشه!اون نگات دیگ ازم جدا نمیشه...!زیر پامون خش خش برگای زرد...مثه دوستیمون هوا خیلی سرد...اما چ خوب بود...یه کافی شاپ،قهوه و تلخی حرفات...چشماتو،بغض منو،سردی دستات...اما چ خوب بود!!!!)

شنبه18مهر1394!!!

✖✖✖

سلام...دلم پره!حالم بده...خعلی بده حالم!!!نمیدونمم چمه!بیخی...

پنج شیش روزه دلم میخواد بیام بنویسم ولی نمیشد!میشدا!!!اما نمیشد...

چقد تو این ی هفته فهمیدم حرف پشت سرمه...چقد من بیخبر بودم از همه چیز...خسته شدم سارایی...مگ من چیکار کردم ک انقد پشت سرم حرف میزنن اخه!!!چرا وقتی ی نفرو نمیشناسن پشت سرش میگن!!!مولود مرسی ک گفتی چیا میگفتن درموردم...ولی خیلی دلگیرم از همه اونایی ک فقط ظاهر امر رو دیدن و درموردم قضاوت کردن...وای خدا!!!

چرا انقد بد تا میشه باهام...بد تا نمیشه ها...اما من دوس ندارم اینجوری فک کنن در موردم...

با هرکی میپریم حرف درمیاد پشت سرمون...اون از پارسال ک از چن جا شنیدم گفتن بهی عاشق منه و منم دوسش دارم!!!عوضی اومده تو چشمام زل زده میگه برو پیش عشقت...و من فقط بخاطر نشکستن حرمتها حرفشو نشنیده گرفتم...اون از شهریاری ک گفته بود...و من و بهی ک بیخبر از همه جا تو عالم خودمون سرمون ب دیوونه بازیامون بند بود...بخاطر حرفای ی مشت آدم ظاهر بین رابطمونا کم کردیم ک دوستیمونا ب چشم بد نبینن...وبعدش خودشون ک با بهی و من اومدن دیدن ک چی فک میکردن و چی بوده در حقیقت...

نمیبخشمشون!!!!راضی نیستم از دست اونایی ک بجای اینکه بیان از خودم بپرسن میشینن پشت سرم حرف میزنن...

اگ نگار نبود و بهم دلداری نمیداد من دق میکردم...

نگار آجی...مرسی ک هسی!مرسی ک باعث میشی حس تنهایی نکنم...

مولود و ندا و الهام ... مرسی ک هستین و تو مدرسه پشتمو دارین ک حس نکنم جایی ندارم تو اون کلاس!!!مرسی ک موقع پنجره باز کردن پشتمین(خخخخخخ!این یکی رو نمینوشتم میمردم)مرسی ک هستین دوستام!!!!

خب!!!برم سراغ باقی حرفام...عمو جان جان از امریکا اومده...اون یکی عموجان جانم از رامسر اومده...دلمان بسی برای هردو تنگ شده بود!

اصلان پصلان امروز گف بیاید بریم بانه...و من از خدا خواسه گفتم بریم...من دلم سفر میخواد...دلم میخواد تو اون جمع باشم همیشه!خیلی خوبه‌!سفر دوس دارم...انگار هممون بهم عادت کردیم ... هرهفته باید سه تا خونواده همو ببینیم...صپا ساعت بیرون اومدنم از خونه رو جوری تنظیم میکنم ک اصلان رو ببینم!فاطمه رو هرروز یا میزنگمش یا میبینمش!عمه رو میبینم و ب طبع همه خونوادشو همراه باش میبینم...امید Pmمیده گاهی!فیلم میاره میبینم و هزارتا روزمرگی دیگ!

تو مدرسه ام زیاد اذیت میکنم...نمیتونم اذیت نکنم...از امسال متنفرم پس باید ی جوری جبران کنمش!!!انضباطمو میخوام بیارم رو۱۰!!!تاحالاشو ک گفتن۴نمره ندارم...خخخخخ

خو دیگ!!

راسی...قدسی رو ۶ ماهه ندیدم...عمه میگه میرم با نگاش دنبال توس!اما نیسی...ب درک...

سارا دقت کردی امشب چقد حرف ضد و نقیض زدی!!!هه...

من میرم...فردا باس برم کتابخونه خادمی یخده بخونم!!!خدافظی...