493

امتحان عملی آناتومی فقط اونجاش جذابیت داشت که به استاد گفتم استاد اینscapulaس؟

گفت خدایی چی تو Hipدیدی که میگی Scapulaس😂😂😂

بعد از چند دقیقه صداش زدم گفتم استاد این Femor?

با تأسف نگام کرد و گفت چه شباهتی بین Humerus و Femorدیدی که باهم جا به جا گرفتیشون😂😂😂😂

 

492

یکی دیگه از خوشحالی های کوچیک که رخداده اینه که یه هفتس تو خوابگاه با هرکی صحبت میکنم میگن ما باورمون نمیشه تو متولد ۷۶باشی!همه میگن بهت میخوره متولد۷۸ـ۷۹باشی و دقیقا اونجاس که من ذوق مرگ میشم...

491

ازخوشحالی هایی که این چندروزبرام اتفاق افتاده میتونم به این اشاره کنم که برای امتحان آناتومی تل سر پاپیونی خوشگل زدم به سرم بایه رژ زرشکی رنگ و با کلی حس خوب رفتم سرامتحان...

استادبزاززاده آخر امتحان اومدتوسالن امتحانات وخودش بدون اینکه من صداش کنم اومدبالاسرم شروع کردجواب سؤالاتی که نزده بودم روبهم گفت...

واونجابودکه دلم میخواست بپرم بغلش فقط ماچش کنم...

این حرکتش رو که برا بچه هاتعریف کردم منتظربودم بگن که بالاسراوناهم رفته وجوابهاروبه اونهاهم گفته!ولی متوجه شدم که فقط به من جوابهاروگفته... واین حس خوب من رو به استاد بیشتر کرد...

حتی تو فکرم که شروع کنم اون کارهای تحقیقاتی که میگفت رو ...

اینکه یه استاد انقدر متشخص و جنتلمن باشه خیلی نادره...

خدایاشکرت که بعد ازون حس بد که اون استاد کثافت بهم منتقل کرد استاد بزاززاده این حرکت رو زد...

490

مهناز داشت چت هاش رو با یکی از هم کلاسی هاش که اون هم کُرد هست رو نشونم میداد که به زبان کردی بود

من با زبان خودشون میخوندم بدون اینکه ازقبل چیزی بلدباشم از زبان کردی

یه وقتیش مهناز گفت چطوریه که توانقدرخوب مثل خود ما از رو نوشته های کردی میخونی

و اونجا بود که من به فکر فرو رفتم که واقعا چرا؟؟! من که تا حالا نه کردی شنیدم نه خوندم و نه یادگرفتم...

فکرکنم ناخودآگاهم تو کردستانِ...

489

بهم گفت اهل کجایی؟

گفتم اصفهان

گفت من فکر میکردم تو کُرد هستی

گفتم کُرد؟!؟ چراکُرد؟!؟

گفت آخه کُردها خیلی خوشگلن ...

کل وجودم در حس شادمانی غوطه ور شد...

488

میدونی تو این لحظه من دلتنگترین و دلگیرترین آدم روی زمین أم

دلم میخواد بخوابم وبه یه خواب عمیق فرو برم! خوابی که بیدار شدنی در پی نداشته باشه...

یا حتی دلم میخواد برم تو محوطه ی خوابگاه انقدر راه برم و راه برم و راه برم تا دیگه پاهام رو حس نکنم...

تو این لحظه دلم میخواست یه نفر بود که باهاش حرف میزدم ولی آدما جز زخم زبون زدن چیز دیگه ای بلد نیستند...😔

487

این روزا جوری دارم استرس میکشم که هیچوقت سابقه نداشته...

فقط منتظرم تموم شه این کابوسا و برم خونه...

486

دیشب مثل یه خواب بد بود!

یه کابوس!کابوسی که فقط آرزو میکردم تموم شه...

دیشب گذشت با حال بد من...

هیچوقت نمیتونست در ذهنم بگنجه استادی انقدر بی شرم باشه

انقدر کثیف باشه و انقدر وقیح باشه...

همینکه خدا دستمو گرفت برام کافیه...

ولی باید مینوشتم که یادم نره یه همچین شبی چه به سرم اومد...