ازخوشحالی هایی که این چندروزبرام اتفاق افتاده میتونم به این اشاره کنم که برای امتحان آناتومی تل سر پاپیونی خوشگل زدم به سرم بایه رژ زرشکی رنگ و با کلی حس خوب رفتم سرامتحان...
استادبزاززاده آخر امتحان اومدتوسالن امتحانات وخودش بدون اینکه من صداش کنم اومدبالاسرم شروع کردجواب سؤالاتی که نزده بودم روبهم گفت...
واونجابودکه دلم میخواست بپرم بغلش فقط ماچش کنم...
این حرکتش رو که برا بچه هاتعریف کردم منتظربودم بگن که بالاسراوناهم رفته وجوابهاروبه اونهاهم گفته!ولی متوجه شدم که فقط به من جوابهاروگفته... واین حس خوب من رو به استاد بیشتر کرد...
حتی تو فکرم که شروع کنم اون کارهای تحقیقاتی که میگفت رو ...
اینکه یه استاد انقدر متشخص و جنتلمن باشه خیلی نادره...
خدایاشکرت که بعد ازون حس بد که اون استاد کثافت بهم منتقل کرد استاد بزاززاده این حرکت رو زد...