سلام

نمیدونم چرا ولی انگار طلسم شده نوشتنم تو بلاگفا

اومدم یزد،سه هفته ای هست اینجام!نگار پنج شنبه جمعه اومد یزد و کلی خوش گذشت بهمون

کویر گردی،رستوران اکبرجوجه،پاساژ صدف

دوروز پیش ی پسری اومد گفت ازت خوشم اومده و بهت علاقمندم و میخوام باهات بیشتر اشنا شم برای ازدواج

دارم ب طرز محترمانه ای ردش میکنم.من واقعا الان حوصله ازدواج ندارم

دیشب ب پسره گفتم نه و ازین حرفا اونم گفت من تاحالا ب هرچیزی ک خواستم رسیدم ب تو هم میرسم

خدا عاقبتمو بخیر کنه با این پسره

واقعا چقد سخته با ی نفر ب عنوان خواستگار صحبت کردن

کلی فسفر سوزوندم برا هر جوابی ک خواستم بهش بدم😂

خلاصه ک این دوهفته اتفاقات کم و بیش جالبی رخ داده ک حال ندارم بگم🤪