حال ناخوش
متنفرم ازین اوضاع
چقد خوب بود میتونستم تظاهر ب خوب بودن رو ادامه میدادم
اما دیگه نمیتونم
فقط دلم میخواد بمیرم
بمیر سارا
باشه؟
متنفرم ازین اوضاع
چقد خوب بود میتونستم تظاهر ب خوب بودن رو ادامه میدادم
اما دیگه نمیتونم
فقط دلم میخواد بمیرم
بمیر سارا
باشه؟
بهشته بهشت!اصن نمیتونم هضمش کنم ک
ساعت اول با ی استاد داشتن انقدباحال بود!ازهمون اول ک وارد شدم زوم بود رو من منم هی ملیح میخندیدم
حیف زن داشت!اگ ن الان من باش رل زده بودم
ساعت بعدی کلاس عملی داشتن رفتیم تو سالن زیمناستیک!من رفته بودم رو تخته فنر هی میپریدم پایین بالا هرچی تلاش کردن نتونسن منو بیارن پایین!خیلی ذوق میکردم
تازه سارافقیهی دوست شیوا نیومده بود من بجاش حاضری زدم!امیدوارم لو نره
بعدش رفتیم دوردور!آقا ی جنسیس افتاد دنبال ما حیف ک پسره توش زشت بود
حیفه این ماشینا ک اینا توش میشیننچ
براناهار رفتیم چاه حاج میرزا
عالی بود!پراز عتیقه.ی رستوران ناشناخته ک پربود از توریست...
تازه من ی عالمه ترسیدم قبل اینکه بریم ناهار
کنار سی و سه پل نشسته بودیم ی پسره با لباس پاکستانی مشکی حدود5دقیقه زل زده بود ب ما
یهو دیدم 5تا مرد هیکلی با لباس پاکستانی دارن میان سمت ما!من مردم از ترس...دست شیوارو کشیدم ب زوربلندش کردم
ماک رفتیم مردا یکم اومدن دنبالمون بعدش برگشتن اون پسره زشته مشکی پوشه هم هنوز وایساده بود زل زده بود ب ما
رفتیم رو پل دیدیم همشون از پایین پل زل زدن ب ما
من ک داشتم سکته میکردم
فک کن6تا مرد زشته پاکستانی با لباسایی ک کم شباهت ب داعش ندارن زل بزنن بهت
تازه قبلش داشتن میومدن طرفمون ک من سریع بلندشدم
جوری دست شیوارو محکم گرفته بودم از ترس ک میگفت بابا دستمو قطع کردی
الهی خدابرداره اینارو از زمین ک منو انقد ترسوندن
سوتی هم زیاد دادم امروز
بزرگترینش این بود ک صبح داشتیم میرفتیم تو ماشین بودیم نزدیکا دانشگا ی خانومه تو ی ماشین شاسی بلند بود و فوق العاده شیک و قرتی بود من ب شیوا گفتم این حتما مسیرش دانشگا اصفهانه.منو پیاده کن بااین بیام
گفت ن این خانومه روسری سرشه
منم گفتم ن بابا مانتو سرشه
تا عصرمیگف شمامانتو رو سر میکنید؟
تازه فازی بم گف اگ بی رل برگردی از گروه ریموت میکنم
الانم هی داره بم میگه بی عرضه
خب چیکارکنم نمیتونم رل بزنم
کیییییییف میخوام
سارا اینجا سارا آنجا سارا همه جا(سارایزدانی)
لباس بخریم برا گوشیم
پیتزا ۵نفره ای ک توسط۴نفر خورده شد...
اولین بادکنکم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم… ولی ترکید…
فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم.
بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم ظرفیتش را نداشت… آن هم ترکید…
فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم
بادکنک بعدی را که خریدم حواسم بود… نه دوست داشتنم را زیاد نشان دادم نه بیش از حد بزرگش کردم ولی آن هم برای من نماند
خیلی اتفاقی از دست دادم وسط روزهای خوبمان وقتی همه چیز خوب پیش می رفت افتاد روی بخاری و تمام.
رفتم سوپر مارکت محله و یک بادکنک دیگر خریدم…..
رفتم خانه و آن را در کمد گذاشتم.
نه بغلش کردم.و نه زیاد بزرگش کردم…
اینطور دیگر هیچ خطری تهدیدش
نمی کرد…
یک دوست داشتن یواشکی… یک دوست داشتن از راه دور… یک دوست داشتن بدون روزهای خوب و شاد…
هر چند وقت یک بار می رفتم سراغش تا مطمئن شوم هنوز هست…
یک روز وقتی سراغش رفتم دیدم خیلی کوچک و پیر شده…
همان جا بود که فهمیدم دوست داشتن را باید یاد گرفت…
فهمیدم به دست آوردن کسی که دوست داری تازه اول ماجراست…
دوست داشتن نگهداری می خواهد…
من بادکنک های زیادی را داشتم ولی دوست داشتن را هیچوقت یاد نگرفتم
وی وارد مرحله سگی اخلاق شده و ترجیح میدهد با کسی صحبت نکند
وی غمگین است
میخوامبرمبازاراماهیچکسیروندارمباهاشبرم
توبدشرایطیقراردارما☹️
آهنگJe T'aimeاز lara fabian رودوروزهچتشدمروش
سریقبلکچتشدهبودمروشفککنمسهسالپیشبود
اصنانقدباحسمیخونهآدمدگرگونمیشه
مخصوصاوقتیمیفهمییعشقعمیقپشتآهنگشنهفته...