سارایــــِ مَنـــ

زرعتنا🌱 تجربة #علم_البيئة 🌐هيا اصلاً حبتين فاصوليا وحلبه نسقيهم بموية #زمزم الفاصوليا خمجت ورميناها 🏃🏼
المهم انو موية زمزم تخلي الزرع ينبت بسرعه ✨ عشان تعرفو وتستفيدو👍🏻🌝 #سارا الهبله قللت التراب حقنا خلتو اقل من ربع الكاسه🤕عشان كدا اتجاهلو التراب القليل😁 
ايوا، اتجاهلو الورده الي رسمتها😂💔🏃🏼بأقلام سارا 🌝سارا قولتلهم انها اقلامك 🙊🏃🏼 وكمان قلب سارا الي رسمتو، الي مو معوق🌞
 
 

سارای من از جنس باران است ، مردم
نه !! ، پاک تر؛ بانوی ایمان است ، مردم
سارای من زاییده ی پاییز زرد است
سارای من ساکت، ولی لبریز درد است
سارا فقط از عشق چوپان گم شدن نیست
یا این که سارای شما سارای من نیست !
سارا به فکر کودک همسایه هم هست
سارا کنار سفره های خشک غم هست
سارای من خاتون شب های کبود است
خاتون دریا ها ست، کی در بند رود است ؟

در باور سارای من اندوه نان هست
جایی برای مردم بی خانمان هست

سارای من، سارای بی دردان فقط نیست
سارای من بی درد بودن را بلد نیست
سارای من در خواهش دست و قنوت است
سارای من تصویر انسان در هبوط است

سارای من خاتون رنگ ارغوانی ست
سارا زمینی نیست، سارا آسمانی ست !
سارای من یعنی پریدن تا رهایی
یعنی بلور و نور، یک صبح طلایی
سارای من خاتون شب های نیاز است
سارای من بانوی شب بو های ناز است
این حس که در شعر شما دامن کشیده
اسمش که سارا نیست، چون دردی ندیده

سارای من بیچاره قلک هم ندارد
سارای من حتی عروسک هم ندارد
سارای من طفلک گل سر هم ندارد
سارای من تنهاست، بابا هم ندارد

سارای من گاهی کنار دار قالی ست
بیگانه با غم نیست، او از این اهالی ست
دستای سارای شما کی پینه بسته ؟!
کی ناخنش در موج حسرت ها شکسته ؟!

تا بوده سارای شما دامن طلایی ست
یک دختر چشم آبی گیسو حنایی ست
این جنس سارا در دل قاموس من نیست
شاید که خورشید شما، فانوس من نیست !

سارا مگر در چشم یک دختر خلاصه ست ؟!
در عشوه های بی در و پیکر خلاصه ست ؟!
سارای من خیلی نجیب و شرم دار است
سارای من پاک است، بانوی بهار است

سارای من از جنس باران است ، مردم
نه، پاک تر؛ بانوی ایمان است ، مردم

پ.ن:این شعررو ی عزیزی بهم هدیه داد!

بااینکه خیلی بامن جورنیست این ساراهه اما خب برای تشکرازون عزیز توی وبم گذاشتمش

####

لقمان حکیم گفت: من سال ها با داروهای مختلف مردم را مداوا کردم...

و در این مدت طولانی به این نتیجه رسیدم که...

هیچ دارویی بهتر از محبت نیست.. کسی از او پرسید و اگر این دارو هم اثر نکرد چه؟

لقمان حکیم لبخندی زد و گفت: مقدار دارو را افزایش دهید...

جواب سلام را با سلام بده

جواب تشکر را با تواضع

جواب کینه را با گذشت

جواب بی مهری را با محبت

جواب دروغ را با راستی

جواب دشمنی را با دوستی

جواب خشم را با صبوری

جواب سرد را به گرمی

جواب نامردی را با مردانگی

جواب پشتکار را با تشویق

جواب بی ادب را با سکوت

جواب نگاه مهربان را با لبخند

جواب لبخند را با خنده

جواب دل مرده را با امید

جواب منتظر را با نوید

جواب گناه را با بخشش

هیچ وقت هیچ کس و هیچ چیز را بی جواب نگذار...

مطمئن باش هر جوابی بدهی...

یک روزی یک جایی یک جوری به تو باز می گردد

ادامه نوشته

میگن امروز ولنتاینه...

 
 

گهگاهى كه دلم مى گيرد
پيشِ خود مى گويم :
آن كه جانم را سوخت
ياد مى آرد از اين بنده هنوز ؟!

#حميد_مصدق
ادامه نوشته

جمعه...

جمعه ها همه مرده اند!

حتی اگر سرتاسر آنرا برقصیم...

جمعه روز کلاغ است!

و اداره برای مردن هم مرخصی میخواهد...

لحظه ها میگذرد...

عقربه های ساعت نیستند
 نبودنت را به رخ می کشند!
جای خالی تو
به ثانیه شمارها جان داده
تا
هر روز

دنگ . . .، دنگ . . .

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ.

زهر اين فكر كه اين دم گذراست

مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.

لحظه ام پر شده از لذت

يا به زنگار غمي آلوده است.

ليك چون بايد اين دم گذرد،

پس اگر مي گريم

گريه ام بي ثمر است.

و اگر مي خندم

خنده ام بيهوده است.

 

دنگ . . .، دنگ . . .

لحظه ها مي گذرد.

آنچه بگذشت، نمي آيد باز.

قصه اي هست كه هرگز ديگر

نتواند شد آغاز.

مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ

بر لب سرد زمان ماسيده است.

تند بر مي خيزم

تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز

رنگ لذت دارد، آويزم،

آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:

خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پيكر اومي ماند:

نقش انگشتانم.

 

دنگ . . .

فرصتي از كف رفت.

قصه اي گشت تمام.

لحظه بايد پي لحظه گذرد

تا كه جان گيرد در فكر دوام،

اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،

وا رهانيده از انديشه ی من رشته ی حال

وز رهي دور و دراز

داده پيوندم با فكر زوال.

 

پرده اي مي گذرد،

پرده اي مي آيد:

مي رود نقش پي نقش دگر،

دنگ مي لغزد بر رنگ.

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ:

دنگ . . .، دنگ . . .

دنگ . . .

"سهراب سپهری "

از ساعت متنفرم

این اختراع غریب بشر که مدام

جای خالی حضورت را به رخ دلتنگی یادم می کشد

ادامه نوشته

#سارا#به#حرف#زدن#می افتد

 

دارا کنار پنجره...
سارا کنار رودخانه....
دارا نگاه تا به بینهایت...
سارا نشسته كنار باغ آينه...
دارا فقط غم سارا...
سارا اما سرگرم گلها
دارا با زمزمه های بیکلامش...
سارا با خندهای کودکانه اش...
قد کشید اشک روی گونه های دارا...
سارا بیخبر از همجا...
مه گرفته شیشه اتاق دارا
گم شد سارا در بندر مه آلود چشمان دارا
دفتر نقاشی دارا پر از قلب های شکسته..
کتاب شعر سارا بی نامی از دارا....
سارای شعر من... دارای کودکی ام... بعضی وقت ها یاد من باش
من همان دارا هستم و تو همان سارای مه آلود روزهای جوانیم...
سارای شعر من به یک بهانه یاد من باش...
شاید برایت یک خاطره بودم...
گاهی اوقات یاد من باش..

ادامه نوشته

قرار نبوده...

قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم که مبادا مثل کلوخ آب شویم

قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی، ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،خنده های مصنوعی، آواز های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی …

هر چه فکر می کنم می بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند …

قرار نبوده این همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا … قرار نبوده این تعداد میز و صندلی کارمندی روی زمین وجود داشته باشد بی شک این همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده …

تا به حال بیل زده اید؟ باغچه هرس کرده اید؟ آلبالو و انار چیده اید؟ کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست …

این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر، برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان، برای خیره شدن به جاریِ آب شاید اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده اند …

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به جایشان صبح خوانی کنند … آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما تا قرص خواب لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود …

من فکر می کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه زنده بودن مان … قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد …

قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی سال بگذرد از عمرمان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم … قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم … قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد …

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم … چیز زیادی از زندگی نمی دانم، اما همین قدر می دانم که این همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده ، همگی مان را آشفته و سردرگم کرده ! آنقدر که فقط می دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی آوریم چرا …

این چند روز اخیر...

گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه

از خم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک ، همه معنی یک زندگی است

 

ادامه نوشته