سلام.حالم اصن خوب نیست!نمیتونسم بنویسم!اما خب نمیشد ایناروثبت نکنم...

سه شنبه عاااااالی بود...عااااالی !

صبحش تومدرسه سه تا فلش بهم دادن واسشون فیلم بریزم!جدیدا نقش ویدیو کلوپو دارم...خخخخخ!هرکی فیلم میخواد میاد سراغم!

ظهرازراه که رسیدم سریع فلشارو پرکردم ونشستم یکم رمان خوندم تاساعت3پاشدم رفتم کلاس ریاضی!جلو واسم جاگرفته بودن اما چون تکالیفمو ننوشته بودم و پیمانم اگ من جلو باشم میاد سر جزوم ترجیح دادم بشینم عقب!

وسط کلاس ی تیکه از سوال ک حل کرده بود رو ننوشته بودم هموز،اومد  پاک کنه گفتم نهههه!دعوام کرد بی تربیت!دودیقه ی بار ب نگار میگفتم نگار این منو دعواکرد!بی خانودگی...

سرکلاس نگار گف من دلم شهرزاد میخواد!میشه بم بدیش؟!؟عاغا سرکلاس تندتند ب چن نفر پیام دادم فرتی یکیشون گفت بعدکلاست بیافلشو بگیر!واینگونه بود ک نگار مونده بود توکفم ک چطور انقد سریع فلش جور کردم و گفتم فیلمم واسم بریزن توش...

آخراکلاسم ی دلدرد شدیییید گرفتم ک کلا سرم رومیز بود!همش پیش خودم دعامیکردم خوب شم بتونم برم ولیمه ببینم...ک خداروشکر خوب شدم!

خب رفتم توخونه مامان گفت شام چی میخوای؟گفتم هیچی!اما ب زور واسم ی تخم مرغ نیمرو کرد ک من نصفشو بزووووووور خوردم...

عاغا گذشت و گذشت(همچین میگم گذشت انگار چن سال بوده!یه ساعت گذشت اصن...)

ساعت 7 شد!سریع آماده شدم رفتم مدرسه!

وارد نمازخونه مدرسه شدم دیدم این سه تا دالتون ک چهارمیشون خودمم وایسادن دارن عکس میگیرن!سریع پیوستم بهشون و شروع کردیم عکس گرفتن!چقدباحاله شبای مدرسمون!ی جورایی رمانتیکه...

دوس داشتمش!همه جا عکس گرفتیم!با دوچرخه،زیرنور نورافکن،باسطل زباله،باعکس رهبر،با فواره مدرسه!خلاصه باهمه چی!حتی رفتیم پشت میز معاونم نشستیم عکس گرفتیم!خیییییلی فاز داد...

عاغا گفتن ریاضیا و نصف ما تو ی اتوبوس،بقیمون با اون تجربیا تو ی اتوبوس دیگ!واینگونه بود ک خشم مافوران کرد!پشت پنجره دفتر اعتصاب کرده بودیم و اون وسط من هی خل بازی درمیوردم!

درمدرسه شعرانقلابی میخوندیم چون 12بهمن بود و امام اومده بود!خخخخخ

رفتیم سوارشدیم!اما ن اونجور ک اونا گفته بودن!واینگونه بود ک باعث شدیم فروزان خرهههه سگ بشه...کصافطو...ی دادی سرمون کشید ک گفتم الانه ک سکته کنه از عصبانیت!عوضی تموم مشکلش با ما4تابود!ماپیاده شدیم رفتیم تو اتوبوس خودمون...

بچه هامیگفتن اونطرف بافروزان دعواشون شده!منم اونطرف رفتم یخده داد سر حقیقی زدم!حقشه...گف اینا همه زیر سر دهقانه!خیرنبینی دهقانی خر!

خب اتوبوس ک راه افتاد مولود خیییلی ناراحت بود!چشماشم ترشد...من بخاطر اینکه جو عوض شه دنبال فلش بودم ک بذارم تو دستگاه پخش اتوبوس!

حدیث فلششو داد! رفتم دادم ب راننده گفتم بذار!گف خانومتون میذاره؟گفتم خانوم اجازه هس؟گفت اگ مجازه آره!گفتم بذار آقای راننده...

عاغا همه آهنگاش غیرمجازبودو قری!خخخخ

فقط ی مجاز داشت...فقط یکییییی

آهنگو ک گذاشتم رفتم نشستم دیدم اون تجربیا دارن غرمیزنن ایناچیه و فلان و بسار!منم برگشتم خیلی جدی گفتم اگ فلش دارین بدین ببرم بذارم انقد غرنزنین...واینگونه بود ک خفه شدن ب اذن خدا...یکم ک گذشت دیدم نمیشه نشست!پاشدم شروع کردم برقصم !ندا پیوست بم!بدش الی و مولود و ساناز و...

خیلی جالب بود...اونشب کسایی رقصیدن ک من فکرشو نمیکردم اونام آره!کل مسیرو رقصیدیم...

رسیدیم اونجا!خییییلی شلوغ بود!سراینکه کجابشینیم یکم بحث کردیمو بعدشمستقرشدیم!در طول نمایش ب قدری خندیدم ک لپام درد گرفته بودن!وای انتظامات سالنشون خییییلی نایس بودن...مخصوصا اونکه منو ندا عاشقش شدیم!خخخخخ

لامصب خیلی اتم بود...نمایشش یکم موزیکال بود و منو میری اون وسط نشسته قرمیدادیم!خیلی فاز داد...متشکرم ازشون ک بردنمون...

برگشتنه ک ساعت11ونیم بود من رفتم فلشو بدم ب راننده ک گفت خسته نیسین؟گفتم نههه!گف خوابتون نمیاد؟؟؟گفتم نهههه!مونده بود تو کف ما!

عاغا برگشتنه همه میرقصیدن!همممممهههه...خیییلی خوب بود!ساعت12 رسیدیم در مدرسه...بدشم خونه و جیش بوس لالا...چهارشنبه تعطیلیمون بود!اما ما4تا و محبی رفتیم مدرسه...ک بدرسیم!خوندیم اما کم!آهنگ گذاشته بدیم میرقصیدیم!خیلی خوب بود هوا...

مثه بهار...منو ندا زنگ اخر رفتیم روحیاط درسیدیم!

بعدش رفتم گاج کلاس زیست!با دوقلوها و فهیم لباشک و چیپس خوردیم

بدشم سرکلاس و فصل 6 سال چهارم...

اومدم خونه رمانمو تمومیدم!رفتم حمامو آماده شدم واسه فردا و خوابیدم!

خب بریم سراغ پنج شنبه!

واااااای بهش ک فک میکنم بدن دردم چند برابر میشه...

مسابقه والیبال داشتیم!منو بهیناز و سمیرا و فتحی وقادری و نگین!بدون مربی بدون ذخیره...هیچی...اما دوم شدیم!

خیلی باحال بود!

من بعد از 6 ماه ب توپ دست زدم!لامصبا خیلی محکم ضربه میزدن!منم بدنم فوق العاه سرد!واینگونه بود ک موقع مسابقه گرم بودم نمیفهمیدم قراره امروز چ دردایی بکشم!عاغا همه منو میشناسن ک پرخورم!وسط زمین تو اووووجه مسابقه داد میزدم بچا زود ببریم من گشنمه!همه میخندیدن...وسط زمین سمیرا پاش پیچید اما ذخیره نداشتیم!هی میگفتم بچا آروم بزنید من شب عروسی دارم!داورا ام فهمیده بودن من شب عروسیم...بازی اولو ک بردیم داورا بمون گفتن افرین ترکوندین و اینا!

من وسط زمین بجا ایکه بگم ماشالا پاس و اینا میگفتم لایک...ک سر ی حرکتا بهی اینو گفتم خود بهی خندش گرفته بود!تاثیرات اینستاگرامه...خطا ارنج ام دادیم اما داورا نفهمیدن!مثه پارسال ک تو بازی با شاهد نفهمیدن...

کلا ب طور تخماتیکی بازی میکردیم...اما سنگین بود بازیا...

من نهارمو ساعت 11خوردم!نشسته بودم روزمین لقمه میگرفتم میدادم ب بچا...میگفتم چ فازی میده مامان بشی واسه بچات لقمه بگیریا...اونام میخدیدن!

وسط زمین فتحی ک گندمیزد میگفتم ب ندا فک کن اونم فحشم میدادم...خخخخ

واسه بازی فینال اصن استرس نداشتیم!چون میدونسیم میبازیم!فقط میخندیدیم!بازی بیشتر ازینکه رقابتی باشه دوستانه بود...با صاحب الزمان بود مسابقه فینالمون!بعداز بازی داورا بمون گفتن خیلی شل گرفتین!منم گفتم ما میدونسیم میبازیم!چون لیلا نیومده بود!و سمیرا ک ذخیرمون بود اصلی شده بود!

بازی ک تموم شد و دوم شدیم اومدم خونه!دستام باد کرده بود اما دردنداشتم...یکم خوابیدم ساعت3و20رفتم کلاس شیمی

سرم فوق العاده درد میکرد!اما کلاسو گذروندم فاطی گف شب ک میای عروسی؟گفتم آره

اومدم خونه کارت مامانو برداشتم فرتی رفتم بازار!عاغا ی رژگونهو ریمل ابرو و ریمل و مداد ابرو باهم شد50 تومن...خیلی وقت بود جز رژو خط لب چیزی نگرفته بودم...

ساعت7 رسیدم خونه!تاآماده شم و بریم شد8

8دم در تالار بودم فاطی جولایی زنگید گف کجای؟؟؟گفتم من نمیام فاطی!شروع کرد چیزم بگه!خخخخ

 وارد شدم الهام دخترعمو عروس اومد پیشمون بدشم فاطی!اونا دخترعمو ها عروس بودن اما من بیشتر رقصیدم تا اونا...خخخخخ!

خاله اینام بودن!وای خدا راحیلم انقد ناز شده بود!الیاسو ک نگو...واسش میرقصیدم میخدیدا...

مهمون شمالی ام داشتن...با شمالی هام رقصیدم!آخر عروسی ام بعداز شام آهنگ گذاشتن هیشکی وسط نبود!منو عمه و فاطی و الهام رفتیم وسط...خخخخخ!خیلی فاز میده...آهنگو قطع کردن فاطی و عمه منو ب زور نشوندن...رفتیم تو رختکن عکس میگرفتیم!بیشعورا نذاشتن من حجاب بگیرم!خودشون باحجاب عکس گرفتن اما منو ناشتن حجاب بگیرم!عکسامم بم ندادن!باید در اولین فرصت از الهام و فاطی بگیرم عکسامو!

خب صپ ک پاشدم بدنم ب شدت دردمیکرد...ب حدی عضلاتم گرفتن ک دکتر واسم3-4تا آمپول نوشته واسم!ن میتونم بشینم ن بخوابم ن عطسه کنم هیچی...

فردا باس برم کلید آسانسور بگیرم با آسانسور برم کلاس!عمرا بتونم این همه پله رو برم بالا...

خب برم الان باس برم آمپول بزنم کم کم()...فعلنی